مامانی متحول میشود
الان ساعت یازده شبه همه خوابیدند.بابایی _ایلیاو خاله نیکا.امروز روز خیلی خوبی بود با دوست بابایی که وکیله و خانومش هم که یه نی نی تو شکمشه رفتیم بیرون.یه جایی نزدیک سپیدان.یه باغ خصوصی بود که ورودی اون ده هزار تومن بود اما عالی بود.ایلیا جون که همه اش توی آب بود و حسابی کیف کرده بود
.من هم طی صحبت هایی که با دوست بابایی کردم تصمیم گرفتم امسال واسه آزمون وکالت ثبت نام کنم.فقط از این می ترسم که به همه بگم آخرم نتونم بخونم
.نمی دونم با این نی نی کوچولو می تونم درس بخونم یانه؟اما خیلی دلم واسه رشته ام و مباحث حقوقی تنگ شده.بعضی وقتا خیلی دلم می گیره آخه بعد از زایمان دیگه نتونستم برم سرکاریعنی خودم نخواستم.حالا هم که توی خونه هستم احساس می کنم باید یه تصمیم اساسی بگیرم.بی خوابی زده به سرم نمی دونم دارم چی میگم.عکسا رو فردا میذارم.
ایلیا جون در حال تماشای اردک ها
ایلیا با تیپ جدید:لباس رو مادرجون.کفش رو مامان جون و کلاه رو مامانی و بابایی
اینم از غذا 



مامانی متحول میشود
